محمدصادق دهلوي

مقدمه 61

كلمات الصادقين ( فارسي )

من خوارق عاداته حضرت مخدوم * از جوامع الكلم كه يكى از مخلصان حضرت شيخ نصير الدّين جمع نموده نقل فرموده كه روزى بندگى شيخ را بدين بيت ذوقى تمام و حالتى عظيم درگرفت 1 : جفا بر عاشقان گفتى نخواهم كرد هم كردى 2 * قلم بر بيدلان گفتى نخواهم راند ، هم راندى مولانا 3 مغيث شاعر در انكار اين مجلس رساله پرداخت و در آنجا نوشت كه اين بيت به‌هيچ‌وجه بحقيقت نمىتوان برد . از جور و جفا به خداوند عز و جل نسبت [ 101 ] كردن كفر لازم آيد ، اين و مثل اين خرافات 4 جمع كرده بر مولانا 5 معين الدّين عمرانى برد و بخواند . او 6 بستد و برگرفت و پيش شيخ فرستاد . شيخ آن را بديد و مولانا معين الدّين را به خود طلبيد و اين رساله بر دست 7 وى داد و هيچ نگفت و دستار و دراع بوى پوشانيد 8 . روز ديگر سماع بود بندگى خواجه برين رباعى بسيار اضطراب نمود 9 . ما طبل مغانه دوش بىباك زديم * عالى علمش بر سر افلاك زديم از بهر يكى مغ‌بچهء مىخواره * صد بار كلاه توبه بر خاك زديم بعد از اضطراب بسيار بر بالاى 10 بام 11 رفت بنشت و 12 فرمود مغيث را طلبيد . مولانا 13 مغيث از دست رفت و پيش ايستاده كردند 14 . شيخ گفت هان مولانا 15 ! بنويس كه اين چه جهل بود . اين بگفت و مغيث را بگردانيد و مغيث هم در آن ايام وفات يافت و بار ديگر بخانقاه نتوانست آمد . منقول * است كه سلطان محمد تغلق شيخ نصير الدّين 16 محمود را بااين‌همه كمال رتبه و درجهء كه وى داشت ايذاها 17 كردى و در سفرها همراه گردانيدى و آن جناب بموجب وصيت پير خود چنانچه سبق ذكر يافت تحمل كردى و دم نزدى . وقتى سلطان مذكور در آوند زر و نقره بشيخ طعام [ 102 ] فرستاد ، بدين نيت كه اگر بخورد بگويد كه